السلام علیک یا مولای رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)
السلام علیک یا مولای جعفرابن محمد الصادق(علیه السلام)
تبریک ویژۀ امروز برای حضرت زهرا(س) که تولد پدرش هست
السلام علیک یا ام ابیها زهرا(سلام الله علیها)
امروز تولد ریحانه بانوی آبجی خوبم هم هست
آبجی فاطمه و بابا مجید مهربون تبریک میگم
انشاالله فینگیریتون خوشبخت شه :)
به نام دوست...
سه شنبه بیست و پنج بهمن ماه با مرخصی ای که تا بعد ازظهر گرفته بودم یک روز خاص و خاطره انگیز شد برام.
مرخصی گرفته بودم تا برم دانشگاه نمراتم رو چک کنم و یک کم هم به خودم
برسم. صبح زود اول رفتم لباسهام رو که تلمبار شده بود شستم و یک دوش گرفتم و خوش
تیپ کردم رفتم دانشگاه...
چند روزی بود دلتنگ اعظم شده بودم و نگرانش بودم. هیچ خبری ازش
نداشتم. فقط میخواستم از سلامتش مطمئن شوم. برای همین از زهرا خواسته بودم حال و
احوالی باهاش داشته باشه و بهم بگه که حالش خوبه...
سه شنبه دوباره به زهرا زنگ زدم گفتم امروز دارم میام دانشگاه تا ظهر
هستم اگه هستی ببینمت دلم تنگ شده برات.... حال اعظم رو هم گفت خوبه و....بعدش گفت
نرگس اومده تهران و پیش ماست....
گوشی رو داد نرگس و بعد از سالها با هم تونستیم حرف بزنیم و صحبت
کنیم...
اما نرگس....
قبل از اینکه با اعظم صمیمی بشم و حتی زهرا رو بشناسم صمیمی ترین دوستم در
دخترا نرگس بود...ترم سوم با هم آشنا شدیم اون یک سال ازم بزرگتر بود یک سال زودتر
دانشجو شده بود. جزوه گرفتن و احوالپرسی و...
باعث شد کم کم با هم صمیمی ترین و پاک ترین دوستی ها رو داشته باشیم...
تا وقتی که فارغ التحصیل شد با هم دوستان صمیمی ای بودیم. انقدر که
همکلاسیهام فکر میکردند که میخوایم با هم ازدواج کنیم و...(حتی اعظم هم ما رو خیلی
با هم دیده بود...) دوستی با نرگس رو هیچوقت فراموش نمیکنم. با هم پارک میرفتیم،
سینما، شب شعر و خانه سالمندان و..بدون اینکه دستمان به هم بخورد و رفتاری کنیم که
کوچکترین لطمه ای به رابطۀ پاکمان بخورد...
رابطۀ من و او با هم از اول تعریف شده بود...من در چشمهای او عشق را
ندیده بودم و فقط دوستش داشتم برای همین وابستگی شدیدی به او نداشتم هرچند خیلی
برایم عزیز بود و دوستش داشتم...او هم به من مثل یک برادر کوچکتر نگاه میکرد و
خیلی دوستم داشت...
دوستی ناب و صمیمی ام با زهرا یادگار دوستی من با نرگس بود...با زهرا
به واسطۀ نرگس آشنا شدم... روز آخری که نرگس برای تسویه حساب آمد دانشگاه با هم
رفتیم جای همیشگی قرارم با اعظم(پشت دانشکده پزشکی...) روز خداحافظی بود..داشت
میرفت شهرشان و دیگر همدیگر را نمیدیدیم...خیلی با هم صحبت و درد دل کردیم...آخر
سر ازش پرسیدم نرگس بعد از اینهمه دوستی و آشنایی دلم میخواد بدونم دربارۀ من چی
فکر میکنی و چی میگی....گفت سعید تو بهترین پسری هستی که تا حالا دیدم و...
(بهش حق میدم :)) )
خلاصه نرگس رفت شهرشان و چندی بعد فهمیدم متاهل شده و رفته مشهد زندگی
میکنه...هرچند وقت یکبار حالش رو از زهرا میپرسیدم و سلام بهش میرسوندم...یکی
دوبار هم اومد تهران و هم رو دیدیم منتها چون زمانی بود که رابطۀ من و اعظم به
تلخ ترین جای خودش رسیده بود و من اون کارهای وحشتناک رو میکردم چیز زیادی یادم
نمیاد...
برگردیم به 25 بهمن 89 که همین دیروز بود...ظهر نرگس و زهرا اومدن
دانشگاه و بعد از سالها نرگس گلم رو دیدم....تا دیدیمش گفتم چقدر جاافتاده و بزرگ
شدی...خیلی تعجب کرد و گفت تو هم خیلی آب شده ای...
خلاصه با نرگس و زهرا کلی درد و دل کردم و برای ناهار با هم رفتیم تو
چمن های دور حوض پشت مسجد دانشگاه نشستیم و... کتلت سفارش داده بودم اما کتلت رو
بوفه ای "کشک" خونده بود و برامون کشک بادمجون درست کرده بود!!! خلاصه
یه روز به یاد موندنی بود...کلی با گفتیم و خندیدیم و موسیقی گوش دادیم...در این
روزهای سخت زندگیم دیروز یک روز بسیار شیرین و خاطره انگیز بود...خدایا شکر...
نتیجۀ امتحانات
قبل از اینکه نرگس رو ببینم رفتم سایت و نمراتم رو چک کردم...همه رو
قبول شده بودم با سه تا 12 و دوتا 15
تنها درسی که افتادم خاقانی بود که استادش بهم
10 داده بود...
از شانسی که آوردم دیروز آخرین مهلت حذف و اضافه بود؛ سریع رفتم
خاقانی رو به واحدای این ترمم اضافه کردم
رفتم خانم معلمم رو ببینم که سرش
شلوغ بود و اصلا تحویلم نگرفت(بعدا بهش پیامک زدم که "انگار از چشمتون افتاده
ام ، خیلی ناراحتم"...بهم جواب داد که "سر به سرم نگذار من فقط ناراحت
نمره ات هستم"
به دکتر ترکی هم پیامک زدم و گفتم خیلی شرمنده هستم که اینطور امتحان
دادم و شما با بزرگواری نمره ام رو دادید
جواب داد "دشمنت شرمنده! ایشالا مشکلاتت حل شه و
بتونی بهتر درست رو بخونی.."
برادران دالتون
دیشب پس از ماهها وحید رو آزاد کردن.خدا خیرش بده مامان افخم رو. خیلی
بدو بدو کرد واسش آخر سر هم 100 هزار تومان بهشون شیرینی داد تا وحید رو آزاد
کنند.
6 ماه مجید زندانی بود بعدش بلافاصله وحید افتاد زندون3ماه (به خاطر
فراری دادن سارق)، بعدیش هم لابد، من و مهدی هستیم!!! شده ایم برادران دالتون!!!
مامانمون هم مادرشون...
وحید دیروز صبح اومد و شب هم موند...امشب بابا بهم زنگ زد و گفت اگه
وحید بخواد خونۀ شما بمونه من هیچ کمکی بهش نمیکنم. من هم دیدم اصلا به صلاح نیست
وحید دوباره با ما(مخصوصا مادرم) زندگی کنه. اصلا شرایطش نیست...دوباره روز از نو
روزی از نو...صبح تا شب بخوره و بخوابه و...بعدش هم اینکه صاحبخونه امون اجازه
نمیده و...
نمیخواستم این یکی دو سه روزه به وحید چیزی بگم اما تماس بابا نگرانم
کرد و مجبور شدم باهاش صحبت کنم وقتی به موبایل مهدی زنگ زدم و گفتم گوشی رو بده
به وحید، وحید حاضر نشد باهام حرف بزنه و گفت دارم میرم خونۀ بابا...
میدونم خونۀ بابا خیلی ممکنه احساس غریبی کنه و تلخه براش اما باید
سختی رو تحمل کنه و زندگیش رو بسازه دیگه 30 سالش شده....
خدایا کمکش کن... :"(
روحیۀ من
امشب مابقی حقوقم رو هم گرفتم. یک ماه گذشت. موقع خداحافظی لبخند
رضایت رو بر لبان رئیس دیدم و خوشحال شدم که از من راضی است...خدایا شکر...
این روزا خیلی در محل بشّاش ون بانشاط هستم. با همه سر به سر
میگذارم و میگم و میخندم. رابطه ام با آقای رئیس هم دوباره خوب شده و با او هم
شوخی میکنم.. خدا رو شکر که دیگه مثل هفتۀ گذشته ساکت و مظلوم نیستم و انرژی منفی
به دیگران نمیدهم....خدا رو شکر که علی رغم همۀ داغهای دلم با دل خونین لبی خندان
دارم و بر لب دیگران هم لبخند مینشونم
---------------------------------------------------------------------------------
1)دیشب تا دیروقت تا جایی که میتونستم به وب فرشته های مهربونم سر زدم تورو خدا ببخشید اگه نتونستم به همتون سر بزنم از این به بعد شبهای جمعه اگه بتونم به وب هاتون سر میزنم و عرض ادب میکنم
تو رو خدا داداشی رو ببخشید اگر فرصت داشتم بیشتر مزاحمتون میشدم
2)ستارۀ عزیز و مهربون نکنه از دست سعید ناراحت شده ای؟ اگر اینطوره داداشی رو ببخش دلم میخواد باز هم بهم سر بزنی و بگی که من رو بخشیده ای... :(
3) مطلب سیاسی من خیلی هم خاص نبود درمورد نمادهای سابق و حال پرچم ایران بود از حرفهای سیاسی بیزارم چون آگاهی ماها خیلی کمه و میترسم از روی ندانستن و یا اطلاعات غلط حرفی بزنم که اون دنیا وبالم بشه...وبالی افزون بر وبال های دیگر... فقط این رو میگم که عقاید شخصی و سیاسی دوستان صمیمی ام هیچ تاثیری در دوستیم باهاشون نداره چون دوستان صمیمی من دشمن خدا و اهل بیت که نیستند فقط تفکراتشون با من فرق میکنه و البته به عقاید هم احترام میگذاریم
4) داداشی خیلی به دعاهاتون محتاجه...دعاش کنید...