تبليغاتX
عطسۀ آفتاب

عطسۀ آفتاب

دنیای این روزای من

بی حوصلگی

در این سرای بیکسی کسی به در نمیزند           

  به دشت پرملال ما پرنده پر نمیزند

یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمیکند                         

  کسی به کوجه سار شب در سحر نمیزند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار                   

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند

دل خراب من از این خرابتر تمیشود                           

که خنجر غمت از این خرابتر نمیزند

گذر گهی است پر ستم که اندر او بغیر غم                 

  کسی صلای آشنا به زهگذر نمیزند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات       

   برو! که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست             

    اگرنه بر درخت تر کسی تبر نمیزند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 11:33  توسط سعید  | 

هرچه باشد او گل است...

غنچه با دل گرفته گفت:

زندگی

لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه و گل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد

تو چه فکر می کنی

کدام یک درست گفته اند

من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است


هر چه باشد اوگل است

گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!


                                                               "قیصر امین پور"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 10:38  توسط سعید  | 

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب...


سالهاست که دچار دگرگونیهای روحی بسیاری هستم. مثلا ممکنه یه روز شاد باشم یک روز غمگین

صبح تا غروب بگم و بخندم و شب که میشه با کوچکترین مسئلۀ ناراحت کننده انگار بزرگترین مصیبت رو دیده ام!!!

میدونم علت اصلیش چیه.

بعد از اون دوران وحشتناکی که سر قضیۀ عشق و عاشقی داشتم و اون خرابکاریهای وحشتناک حسابی از زندگی ناامید شده بودم

خدای خوبم دلش برام سوخت و دوباره بهم فرصت داد تا بتونم با نزدیک شدن به خودش زندگی تباه شده ام را از نو بسازم

هفت ماه نگهبانی میکردم(87) خیلی سخت بود شرایط اما....شیرین بود

در آن هفت ماه تنهایی محض، قوای روحی من به شدت افزایش یافت چون معنویاتم به شدت زیاد شده بود

با خدایم جانانه عشقبازی میکردم و حس حضور خدا من را از همه بی نیاز کرده بود

بعد از خارج شدن از آن کار دوباره وارد هیاهوی دنیوی شدم و روز به روز از معنویات و خدای خودم دورتر شدم

کار به جایی کشیده شد که دیگر نشانی از آن اوقات و حالات ناب هم باقی نماند

گذشت و گذشت و گذشت...

حالا که خودم را میبینم...حالا که میبینم انقدر دچار نواسان روحی هستم با خودم میگویم

خود کرده را ندبیر نیست!!!

اگر قدر حضور ناب خدا و معنویاتم را میدانستم و به خاطر زرق و برق های دنیوی رهایشان نمیکردم اکنون انقدر سردرگم نبودم

اکنون انقدر آشفته حال نبودم و پرنوسان

من در وجودم احساس کمبود شدیدی میکنم...داغ عجیبی بر جگرم نشسته است

داغی که یک روز در میان و شاید کمتر مدام تازه میشود و جگرم را میسوزاند

این داغ دنیوی نیست

من از اصل خود دور مانده ام...از خودم...از خدایم و...


آره...

سزای کسی که اینطور جواب محبتهای خدا رو بده و پشت پا بزنه و  از معنویاتش دور شه همینه

همینه که اینقدر خودش رو گم کنه...

خدایا

من دچار داغ جگرسوزی هستم

آن داغ هم داغ مرگ معنویاتم هست....



نماز شام غرییان چو گریه آغازم           به مویه های غریبانه شکوه پردازم

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار       که از جهان ره و رسم سفر براندازم

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب       مهیمنا به رفیقان ره رسان بازم...



+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 10:49  توسط سعید  | 

نرگس

 


السلام علیک یا مولای رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)

السلام علیک یا مولای جعفرابن محمد الصادق(علیه السلام)


تبریک ویژۀ امروز برای حضرت زهرا(س) که تولد پدرش هست

السلام علیک یا ام ابیها زهرا(سلام الله علیها)


امروز تولد ریحانه بانوی آبجی خوبم  هم هست

آبجی فاطمه و بابا مجید مهربون تبریک میگم

انشاالله فینگیریتون خوشبخت شه :)

                                                        به نام دوست...

 

سه شنبه بیست و پنج بهمن ماه با  مرخصی ای که تا بعد ازظهر گرفته بودم  یک روز خاص و خاطره انگیز شد برام.

مرخصی گرفته بودم تا برم دانشگاه نمراتم رو چک کنم و یک کم هم به خودم برسم. صبح زود اول رفتم لباسهام رو که تلمبار شده بود شستم و یک دوش گرفتم و خوش تیپ کردم رفتم دانشگاه...

چند روزی بود دلتنگ اعظم شده بودم و نگرانش بودم. هیچ خبری ازش نداشتم. فقط میخواستم از سلامتش مطمئن شوم. برای همین از زهرا خواسته بودم حال و احوالی باهاش داشته باشه و بهم بگه که حالش خوبه...

سه شنبه دوباره به زهرا زنگ زدم گفتم امروز دارم میام دانشگاه تا ظهر هستم اگه هستی ببینمت دلم تنگ شده برات.... حال اعظم رو هم گفت خوبه و....بعدش گفت نرگس اومده تهران و پیش ماست....

گوشی رو داد نرگس و بعد از سالها با هم تونستیم حرف بزنیم و صحبت کنیم...

اما نرگس....

قبل از اینکه با اعظم صمیمی  بشم و حتی زهرا رو بشناسم صمیمی ترین دوستم در دخترا نرگس بود...ترم سوم با هم آشنا شدیم اون یک سال ازم بزرگتر بود یک سال زودتر دانشجو شده بود.  جزوه گرفتن و احوالپرسی و... باعث شد کم کم با هم صمیمی ترین و پاک ترین دوستی ها رو داشته باشیم...

تا وقتی که فارغ التحصیل شد با هم دوستان صمیمی ای بودیم. انقدر که همکلاسیهام فکر میکردند که میخوایم با هم ازدواج کنیم و...(حتی اعظم هم ما رو خیلی با هم دیده بود...) دوستی با نرگس رو هیچوقت فراموش نمیکنم. با هم پارک میرفتیم، سینما، شب شعر و خانه سالمندان و..بدون اینکه دستمان به هم بخورد و رفتاری کنیم که کوچکترین لطمه ای به رابطۀ پاکمان بخورد...

رابطۀ من و او با هم از اول تعریف شده بود...من در چشمهای او عشق را ندیده بودم و فقط دوستش داشتم برای همین وابستگی شدیدی به او نداشتم هرچند خیلی برایم عزیز بود و دوستش داشتم...او هم به من مثل یک برادر کوچکتر نگاه میکرد و خیلی دوستم داشت...

دوستی ناب و صمیمی ام با زهرا یادگار دوستی من با نرگس بود...با زهرا به واسطۀ نرگس آشنا شدم... روز آخری که نرگس برای تسویه حساب آمد دانشگاه با هم رفتیم جای همیشگی قرارم با اعظم(پشت دانشکده پزشکی...) روز خداحافظی بود..داشت میرفت شهرشان و دیگر همدیگر را نمیدیدیم...خیلی با هم صحبت و درد دل کردیم...آخر سر ازش پرسیدم نرگس بعد از اینهمه دوستی و آشنایی دلم میخواد بدونم دربارۀ من چی فکر میکنی و چی میگی....گفت سعید تو بهترین پسری هستی که تا حالا دیدم و...
(بهش حق میدم :))  )

خلاصه نرگس رفت شهرشان و چندی بعد فهمیدم متاهل شده و رفته مشهد زندگی میکنه...هرچند وقت یکبار حالش رو از زهرا میپرسیدم و سلام بهش میرسوندم...یکی دوبار هم اومد تهران و هم رو دیدیم منتها چون زمانی بود که رابطۀ من و اعظم به
تلخ ترین جای خودش رسیده بود و من اون کارهای وحشتناک رو میکردم چیز زیادی یادم نمیاد...

برگردیم به 25 بهمن 89 که همین دیروز بود...ظهر نرگس و زهرا اومدن دانشگاه و بعد از سالها نرگس گلم رو دیدم....تا دیدیمش گفتم چقدر جاافتاده و بزرگ شدی...خیلی تعجب کرد و گفت تو هم خیلی آب شده ای...

خلاصه با نرگس و زهرا کلی درد و دل کردم و برای ناهار با هم رفتیم تو چمن های دور حوض پشت مسجد دانشگاه نشستیم و... کتلت سفارش داده بودم اما کتلت رو بوفه ای "کشک" خونده بود و برامون کشک بادمجون درست کرده بود!!! خلاصه یه روز به یاد موندنی بود...کلی با گفتیم و خندیدیم و موسیقی گوش دادیم...در این روزهای سخت زندگیم دیروز یک روز بسیار شیرین و خاطره انگیز بود...خدایا شکر...

 

 

نتیجۀ امتحانات

قبل از اینکه نرگس رو ببینم رفتم سایت و نمراتم رو چک کردم...همه رو قبول شده بودم با سه تا 12 و دوتا 15

تنها درسی که افتادم خاقانی بود که استادش  بهم 10 داده بود...

از شانسی که آوردم دیروز آخرین مهلت حذف و اضافه بود؛ سریع رفتم خاقانی رو به واحدای این ترمم اضافه کردم

رفتم خانم معلمم رو ببینم که  سرش شلوغ بود و اصلا تحویلم نگرفت(بعدا بهش پیامک زدم که "انگار از چشمتون افتاده ام ، خیلی ناراحتم"...بهم جواب داد که "سر به سرم نگذار من فقط ناراحت نمره ات هستم"

به دکتر ترکی هم پیامک زدم و گفتم خیلی شرمنده هستم که اینطور امتحان دادم و شما با بزرگواری نمره ام رو دادید

جواب داد "دشمنت شرمنده! ایشالا مشکلاتت حل شه و بتونی بهتر درست رو بخونی.."


برادران دالتون

دیشب پس از ماهها وحید رو آزاد کردن.خدا خیرش بده مامان افخم رو. خیلی بدو بدو کرد واسش آخر سر هم 100 هزار تومان بهشون شیرینی داد تا وحید رو آزاد کنند.

6 ماه مجید زندانی بود بعدش بلافاصله وحید افتاد زندون3ماه (به خاطر فراری دادن سارق)، بعدیش هم لابد، من و مهدی هستیم!!! شده ایم برادران دالتون!!! مامانمون هم مادرشون...

وحید دیروز صبح اومد و شب هم موند...امشب بابا بهم زنگ زد و گفت اگه وحید بخواد خونۀ شما بمونه من هیچ کمکی بهش نمیکنم. من هم دیدم اصلا به صلاح نیست وحید دوباره با ما(مخصوصا مادرم) زندگی کنه. اصلا شرایطش نیست...دوباره روز از نو روزی از نو...صبح تا شب بخوره و بخوابه و...بعدش هم اینکه صاحبخونه امون اجازه نمیده و...

نمیخواستم این یکی دو سه روزه به وحید چیزی بگم اما تماس بابا نگرانم کرد و مجبور شدم باهاش صحبت کنم وقتی به موبایل مهدی زنگ زدم و گفتم گوشی رو بده به وحید، وحید حاضر نشد باهام حرف بزنه و گفت دارم میرم خونۀ بابا...

میدونم خونۀ بابا خیلی ممکنه احساس غریبی کنه و تلخه براش اما باید سختی رو تحمل کنه و زندگیش رو بسازه دیگه 30 سالش شده....

خدایا کمکش کن... :"(

روحیۀ من

امشب مابقی حقوقم رو هم گرفتم. یک ماه گذشت. موقع خداحافظی لبخند رضایت رو بر لبان رئیس دیدم و خوشحال شدم که از من راضی است...خدایا شکر...

این روزا خیلی در محل بشّاش ون بانشاط هستم. با همه سر به سر میگذارم و میگم و میخندم. رابطه ام با آقای رئیس هم دوباره خوب شده و با او هم شوخی میکنم.. خدا رو شکر که دیگه مثل هفتۀ گذشته ساکت و مظلوم نیستم و انرژی منفی به دیگران نمیدهم....خدا رو شکر که علی رغم همۀ داغهای دلم با دل خونین لبی خندان دارم و بر لب  دیگران هم لبخند مینشونم


---------------------------------------------------------------------------------

1)دیشب تا دیروقت تا جایی که میتونستم به وب فرشته های مهربونم سر زدم تورو خدا ببخشید اگه نتونستم به همتون سر بزنم   از این به بعد شبهای جمعه اگه بتونم به وب هاتون سر میزنم و عرض ادب میکنم

تو رو خدا داداشی رو ببخشید اگر فرصت داشتم بیشتر مزاحمتون میشدم


2)ستارۀ عزیز و مهربون نکنه از دست سعید ناراحت شده ای؟ اگر اینطوره داداشی رو ببخش دلم میخواد باز هم بهم سر بزنی و بگی که من رو بخشیده ای...  :(


3) مطلب سیاسی من خیلی هم خاص نبود  درمورد نمادهای سابق و حال پرچم ایران بود از حرفهای سیاسی بیزارم چون آگاهی ماها خیلی کمه و میترسم از روی ندانستن و یا اطلاعات غلط حرفی بزنم که اون دنیا وبالم بشه...وبالی افزون بر وبال های دیگر... فقط این رو میگم که عقاید شخصی و سیاسی دوستان صمیمی ام هیچ تاثیری در دوستیم باهاشون نداره چون دوستان صمیمی من دشمن خدا و اهل بیت که نیستند فقط تفکراتشون با من فرق میکنه و البته به عقاید هم احترام میگذاریم


4) داداشی خیلی به دعاهاتون محتاجه...دعاش کنید...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 9:24  توسط سعید  | 

مرد یا سرد؟!!!

حدود چهل دقیقه بود که داشتم مینوشتم حیف شد با زدن یک دکمۀ اشتباه همه اش پرید

افسوس  از زمان از دست رفته و وقت تلف شده....

حتما قسمت نبود اون مطالب رو که رنگ و بوی سیاسی داشت رو براتون بنویسم

داشتم درمورد پرجم ایران ایراد سخن میکردم!!!  :((

بگذریم!!!انگار به من نیومده حرف سیاسی بزنم :)

اما حال گیریه آدم  نیم ساعت با تفکر و تامل بنویسه بعد با زدن یک دکمه اشتباه همه اش بپره خدا نصیبتون نکنه :)

--------------------------------------------------------------


هنوز جواب امتحانات پایان ترمم نیومده تا ببینم چه دست گلهایی به باد داده ام

دو سه هفته بود از خانم معلمم خبر نداشتم و پیامکهام بهشون  بی جواب بود..

چند روز بهشون پیامک ندادم تا سوء تفاهم نشه و فکر نکنند که من به حاطر نمره و این مسائل بی ارزش بهشون پیامک میدهم و حالشون رو میپرسم...اما چند روز پیش دیگه واقعا نگرانش شدم و حالشون رو پرسیدم...

جواب دادند که حالشون خوبه....بعدش گفت که نمره ات یک میشد و من متاسفانه در کمال ناجوانمردی بهت نمرۀ دوازده دادم...

حالم گرفته شد...خیلی شرمنده شدم...هرچی بهشون پیامک زدم دیگه جواب ندادند

خیلی بد شد....به خاطر مشکلات زندگیم اصلا نتونستم درس بخونم و آخرش این شد که استاد عزیزم که با الطافش حق بسیاری برگردنم داره و خیلی هم دوستش دارم اینطوری به خاطر من پا روی حق بگذاره و بعدش هم دیگه جوابم رو نده

کاشکی میشد از شرمندگیشون در آم...یعنی دیگه خانم معلمم من رو دوست نداره؟

این تازه یکی از امتحانام بود...خدا به داد برسه

اگه حتی یک امتحانم رو بیفتم اوضاعی پیش میاد که مپرس....

---------------------------------------------------------------------------------------------

این روزها تمام دغدغه هام برام بی اهمیت حلوه میدهند و با روحیه ای معمولی دارم زندگی رو ادامه میدهم

نمیدونم...

من بیتفاوت شده ام یا ناچار؟

کاری جز صبح تا شب کار کردن نمیتونم بکنم...حتی درس و....

دردهایی که تا هفتۀ قبل روحیه ام رو به شدت خراب کرده بود هم هنوز هست(مادرم و مشکلات دیگر...)

اما من چند روزی هست که دیگه خیلی آروم و معمولی شده ام و حوصلۀ غصه خوردن هم ندارم دیگه

آدم تنوع طلبی هستم(البته نه در عشق) این چند وقت انقدر غصه خوردم که دیگه طعم دلچسب غم هم دیگه مزه ای برام نداره

نمیدونم خیلی مرد شده ام یا خیلی سرد!!!

--------------------------------------------------------------------------------------

پ. ن۱: تا حالا پی نوشت نداشتم خواستم ببینم چه مزه ای داره!!!!

پ.ن۲: من رو ببخشید دیر به دیر آپ میکنم و نمیتونم به وبتون زیاد سر بزنم. بعضی از دوستان من رو ببخشن

که میرم وبشون کامنتدونیشون باز نمیشه مجبور میشم همینجا جوابشون رو بدم

پ.ن۳: امروز دیر آپ کردم آخه جمعه ها تا میتونم باید از فرصت استفاده کنم و برم یه دوشی بگیرم و لباسهام رو بشورم به پدرم  سری بزنم و....هرچند تا الان که ساعت 14:10 هست فقط تونستم کار اول رو انجام بدم....

پون۴: دلم برای "او" خیلی تنگ شده...هر کجا هست خدایا به سلامت دارش :(

پ.ن۵: تا جمعۀ دیگه التماس دعا...انشاالله عمری باشه که باز بیام با فرشته های مهربونم درددل کن

فرصت شد حتما میام پیشتون مهربانهای فراموش نشدنی من!!!  :)


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 14:14  توسط سعید  | 

پایان صفر

السلام علیک یا رسول الله و یا خیر خلق الله(ص)

السلام علیک یابن فاطمه(س)- یا امام حسن(ع) ادرکنی

السلام علیک یا امام غریب...یا اما رضا(ع)...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام بر مهربانان صمیمی خودم

الهی فداتون بشم که انقدر داداشی رو دوست دارید و به یادش هستید

من رو ببخشید میدونم خیلی بیمعرفت شده ام اما...

داداشی این روزا سرش خیلی شلوغه و نمیتونه مثل همیشه مهمون دلهای مهربونتون بشه

خیلی دوستتون دارم. با اون دل مهربون و پاکتون مثل همیشه برام دعا کنید مخصوصا در این روزهای عزیز...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

اما یک کم باهاتون درددل کنم که دلم واسه درد دل باهاتون و این وب خیلی تنگ شده بود

میدونم خیلی دلتون میخواد از دنیای روزای گذشتۀ داداشی بدونید

چی بگم؟ اگه میبینید دیگه ننوشتم و درددل نکردم یکی از اصلی ترین دلایلش این بود که دیدم خدا رو خوش نمیاد انقدر با ذکر مصایبم دلتون رو به درد بیارم و انرژی منفی بهتون بدم

آخه خیلی برام عزیز هستید. با غصه دادن شماها که چیزی درست نمیشه

بگذریم....یک کم از این ایامی که در خدمتتون نبودم بگم. از این به بعد سعی میکنم جمعه ها بیام و آپ کنم و تا جایی که میتونم بیام بهتون سر بزنم(روزهای تعطیل)

این چند وقته همونطور که گفتم من و مادرم و مهدی با هم زندگی میکنیم

دربارۀ مادرم چیزی ننویسم بهتره فقط دعاش کنید

دربارۀ مهدی هم بگم که انقدر پسر خوب و آقایی شده که نگو

از وقتی با هم زندگی میکنیم یک بار هم بهم بی احترامی نکرده و هرچی میگم گوش میکنه

خدایا شکر الان یکی از شیرین ترین چیزهایی که دارم توی زندگیم میبینم اینه که علی رغم روزهای سختی که خودم میگذرونم مهدی با آرامش روحی خیلی خوبی داره راحت زندگی میکنه دیگه عصبی نمیشه

خدایا شکر....(خانم معلمم الهی فدات شم این جند روزه ازت هیچ خبری ندارم اما بدون وسیلۀ الهی خدا برای من بودی دلم براتون خیلی تنگ شده کاش فرصت میشد بیام دانشگاه)

اما خودم

این چند وقته امتحاناتم رو دادم...هرچند که زیاد خوب از پس امتحانا بر نیومدم اما دعا کنید نمره بیارم و واحدی رو نیفتم..خیلی دعام کنید

شکر خدا الان در یه جا از نه صبح تا نه شب کار میکنم. شده ام صندوقدار

حقوقش هم بد نیست. خدا رو شکر خرج کرایه خونه رو میتونم بدم

هرچند خیلی دلم میخواست کاری داشته باشم که هم حقوقش خوب باشه هم به تحصیلاتم مربوط باشه

اما چاره ای نیست...وقتی شرایط اینطوری باشه چاره ای نیست

کار که عار نیست. کار افتخاره مگه نه؟

با پدرم و خانمش هم آشتی کرده ام. بهم زنگ میزنند و همیشه جویای احوالم هستند

خدایا ممنونم ازت

همۀ سختی ها یه روز تموم میشه خدا کنه از این به بعد در امتحانات زیادی که ازم میگیری سربلند شم نه سرافکنده

وای...چقدر دارم حرف میزنما...

خب چیکار کنم دلم تنگ شده بود دیگه :"(

دلم برای خیلی هاتون خیلی خیلی تنگ شده برم ببینم در وبلاگهاتون چه دست گلی به آب دادید

فعلا بای تا جمعۀ بعد

التماس دعا شدیداندر شدیداً


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 12:51  توسط سعید  | 

مگر از زندگی چه میخواهید.....


تقدیم  به فرشته های مهربونم:

------------------------------------------

خداوند بي نهايت است و لامكان و لازمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
وبه قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو كارگشا می شود
و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم می شود

يتيمان را پدر مي شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسر ماندگان را همسر می شود
عقیمان را فرزند می شود
نااميدان را اميد مي شود
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريكي ماندگان را نور مي شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
 و محتاجان به عشق را عشق مي شود

خداوند همه چيز مي شود همه كس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس

بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار


و بپرهيزيد

از ناجوانمردي ها ،

ناراستي ها

نامردي ها!

چنين كنيد تا ببينيد  که خداوند
چگونه بر سفرۀ شما
با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند
و بر بند تاب با کودکانتان تاب می خورد
و در دكان شما كفه هاي ترازوهايتان را ميزان مي كند
و در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند


مگر از زندگي چه مي خواهيد
كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟؟

که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود
که به نفرت پناه می برید؟

که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه می برید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمیدارید؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 23:26  توسط سعید  | 

خطاب به آن کسی که با نام دوست کامنت گذاشت

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش        هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:28  توسط سعید 

الهی فدای دل مهربونتون شم

بعد از اون خداحافظی در کامنتهای خصوصی و عمومی با تمام وجودم احساس کردم که نه...

نمیشه

نه من میتونم فرشته هام رو فراموش کنم نه فرشته هام طاقت دوری ندارند

معذرت میخوام...حقیقتش میخواستم دیگه دلتون رو با خوندن دردهام غمگین نکنم و انگار خدا دیگه اجازه نمیداد با دل بنده هاش اینطوری بازی کنم

اما این خداحافظی کار بدتریه

چشم! از این به بعد به شرط زنده ماندن عطسۀ آفتاب ماهی یک بار آپ میشود و دیگه از خاطرات خوشم براتون میگم و دلم میخواد لبخند روی لباتون بنشونم

الهی فدای اون دل نازنینتون بدم

انشاالله اولین آپم بعد از ماه صفر هست و بعد از آن هم نوزدهم هر ماه آپ میکنم

این ایام داره از چشم آقا بارون میباره

خیلی با یاد امام زمانمون دعای فرج بخونیم و مرهمی چند بر دل نازنینشون باشیم

یا علی مدد

التماس دعا

-------------------------------------------------------

بگذارید اولین خبر خوش رو بهتون بدم تا همه با هم خدا رو شکر کنیم

برای مادر و برادرم با کمک خدا و و بواسطۀ گلهایی چون خانم معلمم و خاله ام یه خونه اجاره کردم و از این به بعد در کنار اونها زندگی میکنم برام دعا کنید کرایه خونه رو بتونم راحت بدم و یه کار خوب پیدا کنم

میخوام داداش مهدیم رو حمایت کنم تا درسش رو ادامه بده با کمک خدای مهربون دانشجو شدنش رو ببینم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 22:30  توسط سعید  | 

خداحافظ! همين حالا...

سلام فرشته هاي مهربونم

ديگه وقتش رسيده خداحافظي كنيم

اما مطمئن باشيد هميشه دعاگوتون هستم و ازتون التماس دعا دارم

اگر زنده باشم از اين به بعد سالي يك بار آپ ميكنم و آن هم اول هر سال است

من رو ببخشيد اين مدت خيلي غمگينتون كردم

خدا من رو ببخشه حلالم كنيد...

ميدونم اين خداحافظي براي همه مون تلخه اما.....خدانگهدار تا....

يا علي مدد....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 20:22  توسط سعید  | 

مرگ تدریجی تمام وجودم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 23:4  توسط سعید  | 

خدایش بیامرزاد...

زن عموی کوچک آبجی فاطمه ام فوت کرده و جدا از خانواده داغدارش حال آبجیم خیلی گرفته و خرابه

برای مغفرت و رحمت زن عمویش و صبر خانواده اش یک فاتحه و صلوات بفرستید

و برای تسلا و آرامش کامل دل آبجی گلم  دعا کنید....


اللهم صل علی محمد و آل محمد عجل فرجهم و العن اعدائهم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 13:2  توسط سعید  | 

عصر روز دهم

اصلا به فکرم هم نمیرسید که پنجشنبه شبم بر خلاف روزش که خیلی عادی و ساده بود انقدر زیبا شود

خدایا شکر...

ساعت هشت شب میدان انقلاب بودم

حوصله ام سر رفته بود. حوصلۀ سینما رفتن و فیلم دیدن رو هم نداشتم

اما به دلم افتاد بروم سینما پارس و "عصر روز دهم" رو ببینم

چقدر گریه که نکردم....حرم امیرالمومنین(ع) رو که تو فیلم دیدم داغ دلم تازه شد که سه بار رفتم نجف اما تا دم در حرم رفتم و به حرم رهم ندادند...

بین الحرمین رو هم تو فیلم دیدم....

امشب شب جمعه بود

شب زیارتی اربابم حسین(ع)....به دلم افتاد روضه گوش بدهم

روضۀ شب هشتم محرم سال ٨٨ بود که از قضا شب جمعه هم بود و من نمیدانستم

در مسیر اتوبوسهای بی آر تی از انقلاب تا بهبودی پیاده میرفتم و روضه گوش میدادم

اصلا حواسم نبود شب جمعه است....

وسطهای راه بودم و با هندرفری موبایلم صدای روضه خوان را گوش میدادم که به دلم افتاد ذکر خاص شب جمعه رو بگم:

"یا دائم الفضل علی البریه...."

داشتم این ذکر رو میگفتم که یکهو روضه خوان هم همین ذکر را گفت!!! خیلی به فکر رفتم....احساس کردم که چقدر خدا به من نزدیک است... دل شکسته

بدجور تو فکر رفته بودم که خدایا!!!

یعنی چی؟

خدایا با سعید چیکار داری؟!!!!آخه چقدر حواست بهم هست و حواسم بهت نیست؟دل شکسته

وای اگه عمرم به پایان برسه و به تو نرسیده باشم

وای اگر بدون عشق شدید  و اشتیاق شدید به تو  از دنیا برومدل شکسته

دوستت دارم خدا....خیلی دوستت دارم

اما میدونی! نمیدونم چرا نمیفهمم انقدر دوستت دارم

چرا نمیفهمم انقدر دوستم داری؟دل شکسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 23:32  توسط سعید  | 

هشتم(سحر با اشک میگفتم علی لای لای علی لای لای)

 


سحر روز هشتم دی ماه از ان سحرهایی بود که مدتها آرزویش را داشتم

خیلی وقت بود که آرزویم این بود که سحرهنگامی،  پس از نماز صبح از خانه بیرون بزنم و با باد، "حدیث آرزومندی" بخوانم و.... 

سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی     خطاب آمد که واثق شو به الطلف خداوندی....

 

امروز خدا این توفیق را به من داد. از خانه تا خیابان بهبودی پیاده میرفتم و روضۀ شب هفتم ماه محرم-شب حضرت علی اصغر(ع)- را گوش میدادم

خنکای نسیم سحری و ذکر مصیبت آن طفل معصوم دست به دست هم داده بودند تا چشمانم با قطرات اشک، مشک شود و از حرارت آن، سرمای دی ماهی ام را داغ تر از مرداد کند.....

آری!

حدیث آرزومندی سحر "هشتم دی" ذکر مصیبت شب "هفتم محرم" بود:

بخواب ای کودک نازم         علی لای لای علی لای لای....

 

شش ماهۀ حسین(ع)!


 مادرت رباب...

مادر...مادر...مادر....

پدرت حسین(ع) تو را از آغوش مادرت رباب گرفت تا سیرابت کند. دل مادرت آرام بود چون تو را به اربابش سپرده بود

اما خب...دلتنگت بود دیگر....مادرت بود....اما وقتی حسین(ع) بازگشت حال و روزت چگونه بود؟

برای اصغرت شیون کنی یا به اربابت که پر از شرمندگی است بگویی فدای سرت جان و مال و فرزند و همه چیزم ....

فدای دل کبابت شوم رباب! فدای غم دل  اربابت شوم رباب

 

به دانشگاه که رسیدم هنوز روضه تمام نشده بود و من در جلو مسجد دانشگاه نشسته بودم و لبم قرآن میخواند و گوشم ذکر مصیبت تو را میشنوید و چشمهایم میسوخت

(بنشین و بخوان و گوش کن بعد.....بسوز!!!)

آخ که چه لذتی دارد وقتی برای غربت اربابت حسین(ع) میگریی و بعد از آن قرآن میخوانی

واقعا احساس میکنی خدا هم کلامت است و دلت نمی آید خواندن کلام خدا را تمام کنی.

خدایا شکر....چه روزی بود.....

هنگام شنیدن روضۀ شب هفتم محرم و مصیبت طفل نوزاد حسین(ع) به یاد طفل نوزاد برادرم "نازنین رقیه" افتادم و بدجور دلتنگش شدم.  نمیدانستم هنوز یک سالش شده یا نه....دو هفته قبل رابطه ام را با مجید قطع کرده بودم(به خاطر مادرم) اما دلتنگی نازنین باعث شد اجازۀ رفتن به خانه شان را بگیرم و دوباره با برادرم آشتی کنم امشب با خریدن چهار تا کادو اسباب بازی(برای چهار برادر زاده ام) رفتم
خانه شان....خیلی اتفاق جالبی افتاد

دیروز(هفتم دی) تولد یکسالگی نازنین بانوی شیرخواره بود و سحر امروز شنیدن روضۀ هفتم محرم واشک برای شیرخوارۀ حسین(ع) مرا به آنجا برد!!!چه به هنگام! چه زیبا!!! انگار اربابم حسین(ع) میخواست بگوید هوای شیرخواره ها را بیشتر داشت باش مخصوصا وقتی عمویشان باشی!!!

با دیدن برادر زاده هایم و عمو عمو گفتنشان خیلی شادمان بودم و روحیه گرفتم اما الان که دارم مینویسم یاد عمو عمو گفتن طفلان عطشان حسین(ع) می افتم و.... (یا اباالفضل العباس ادرکنی)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 1:20  توسط سعید  | 

هفتمین روز دی ماه(به یاد قیصرم)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 21:37  توسط سعید  | 

درد دل های زنده به گور

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 1:22  توسط سعید  | 

...

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی             دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی....


+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 22:13  توسط سعید 

آغاز فصل سرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 11:55  توسط سعید  | 

خبر ویژه

بابام صبح بهم پیامک داد گفت:

سلام خوبی؟ فردا بیا ببینمت

منم گفتم چشم حتما میام

یعنی میخواد دعوام کنه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 11:31  توسط سعید 

پایان آذر(عشقبازی مجدد با خدا)

زهرا دختر خالۀ 9 سالۀ خواهر گلم "نفیس" به دلیل سرطان حدود هفتۀ قبل رفت پیش خدا...

قبل از اینکه بخوام اصلا لپ تاپ رو باز کنم و بنویسم چشمانم گریان بود که خواندن
این کامنت خواهر گلم "نفیس" منقلب ترم کر:

---------------------------------

روز عاشورا پارسال زهرا ازم پرسید کربلا کجا بود؟امام حسین کی بود و خواست تا واسش واقعه عاشورا رو بگم اما منه خاک بر سر گفتم بزار بعدا واست میگم ....دیگه نگفتم و اونم رفت ....آقا جون منو ببخشششششششش


خیلی گرفته ام یلدا بدون شیطنتای زهرا دیگه شور و شوقی نداره ،خدا به خیر کنه
التماس دعا

-------------------------------

دخترعموی آبجی فاطمه به طرز ناجوانمردانه ای دو سه روز پیش زندانی(اوین) شد....خدایا به حق این ماه عزیز  زودتر آزادش کن

-------------------------------------

خدایا.....

امسال محرم برای اربابم فقط یه شب آنهم شب تاسوعا عزاداری کردم

امسال محرم برای اربابم حسین(ع) نگرییدم از آن گریه هایی که گریه کنانت میکنند...

خدایا عزادار خوبی برای حسین(ع) ارباب غریبم نبودم....

خدایا....

اصلا سالهاست بندۀ خوبی برات نیستم دیگه نه خلوتی نه مناجاتی نه دعایی نه دکری...

پر از غفلت از تو و مشغول به خودم و دنیام و خودخواهی هام.....

اما نه....

دیگه بسه..امشب خدا دوباره پارتی بازی کرد و مهلت دوباره ای داد تا بتوانم کمی
جبران بی وفایی و بی معرفتی ام رو بکنم

یاد سحرهای امامزاده صالح به خیر....یاد اون شبای خلوت خودم و خودت به خیر

انقده هوس کردم دوباره با خدا عشق و حال کنم.....انقده هوس کردم با خدا باز مناجات کنم
و از محبتش گریه کنم....بگم فقط خدای خود خود خودمی مگه نه؟

انقدر این فرشته های مهربانم برایم دعا کردند که امشب احساس کردم خدا میخواد دوباره براش دلبری کنم و برام دلبری کنه....احساس کردم خدا دوباره میخواد باهاش عشقبازی کنم

احساس کردم که چقدر دلم برای خدا تنگ شده و....

تصمیمم را گرفتم...

از فردا از اول صبح میام کنار مسجد دانشگاه زیارت عاشورا و قران بخونم

شبها هم کنار مسجد دانشگاه به یاد اربابم روضه گوش بدم و گریه کنم و زیارت جامعۀ کبیره بخونم

آخ.....چه حالی میده(میخوام فرشته های مهربونم رو دیگه همه اش دعا کنم)

تازه یه تصمیم دیگه هم دارم از این به بعد هفته ای یه بار میرم سازمان "محک" کلی صندوق حمایت از کودکان سرطانی میگیرم و میرم در خونه ها رو میزنم و تحویل میدم

احساس میکنم اینکار شیرین ترین کار زندگیمه و با اینکار خدا خیلی ازم خوشحال میشه

خدا هم ازم خوشحال بشه که دیگه چه کیفی میده

راستی یه خبر خوش دیگه هم بدم؟

مهربونیای فرشته های مهربونم(شماها دیگه) مصمم کرده برای آینده ام تلاش کنم
و تاجایی که میتونم آدم موفقی بشم

با خودم گفتم با موفق شدن در زندگیم دل کلی فرشتۀ مهربون
رو شاد میکنم(میدونم همتون منتظر اون روز هستید)

واسه همین رفتم پیش خانم معلم مهربونم(استادم)
همونی که اتفاقی با وبم آشنا شد و داستان زندگیم رو خوند

گفتم استاد اومدم کمکم کنید با یه برنامه ریزی درست و حسابی هم از پس پایان نامه برایم و هم برای دکترا بخونم

خانم معلم گلم هم(که الهی فداش بشم انقدر برام ناراحت بود که با بغض صحبت میکرد همه اش) گفت همیشه در ذهنش هستم و میخواد برام توی دانشگاه کار پیدا کنه. برام با معاون رییس دانشگاه(که استادم هم هست) صحبت کرده و سفارشم رو کرده انشاالله به زودی یک کار عالی پیدا میکنم

چند دقیقه پیش هم زهرا همکلاسی و دوست صمیمی گلم بهم زنگ زد و کلی احوال پرسی کرد

خیلی گله....خیلی برام عزیزه. هفتۀ قبل برای کار که باهام تماس گرفته بود انقدر  حالم بد بود که گفتم زهرا اعصاب ندارم بیخیال! اما اون درک کرد و با بزرگواری گفت شرایطت رو درک میکنم

دیگه دیگه....

اهان....ماه اخریه که در این خانه هستم و آخر دی ماه باید بروم جای دیگری

مالک ساختمان میخواهد خانه را بکوبد...خیلی دعام کنید تا یه جای خوب و ارزون پیدا کنم

جایی که توش آرامش داشته باشم.....(الهی آمین)

راستی یلدا شب به یاد ماندنی و رسم  قشنگی هست اما همین الان به دلم افتاد که
(منکه با همه فامیل دیس کانکتم) اما به احترام ماه غریب کربلا محرم  امسال یلدایمان متفاوت باشد

اصلا فردا شب اگه توفیق شد من میرم شاه عبدالعظیم.....

دیگه....همین دیگه

فرشته های مهربونم با دلای پاکشون دعام کنند از این به بعد کلی با خدام عشقبازی کنم

دعام کنید. دعاتون میکنما.......

برای مادرم و برادرم دعا کنید....خدایا پدر و مادر و خانواده و دوستان  همه مون رو اگر زنده اند سالم و سلامت تر از همیشه و اگر وفات کرده اند رحمت خاص کن

شب قشنگیه...کنار مسجد دانشگاه روی فرش تهنای تهنا دارم با فرشته های مهربونم درد دل میکنم


یا علی مدد....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 22:35  توسط سعید  | 

27- فرشته های مهربان من

نکتۀ مهم؛ دیشب به دلیل بدحالی و خستگی ادامۀ مطلب به عرض شریفتان نرسید

الان بروید و نام باقی فرشته های مهربانم را بخوانید و بدانید دیشب چقدر حالم بد بود

البته ادامۀ مطلب را الان که ۸:۳۰ صبحه دارم مینوبسم لطفا کمی  صبر کنید

--------------------------------------------------------------------------------------------------

تا اوایل سال 89 اصلا با وبلاگ و وب نویسی آشنایی نداشتم

تا بواسطۀ دوستی....بگذریم فکر کنم این آپ طولانی بشه مختصر میگم

سرم هم درد میکنه اما دلم میخواد این  وقت شب به شوق شما بنویسم چون.....

آرشیو این وب از مرداد ماه رو داره اما من اواخر خرداد ماه شروع کردم به نوشتن داستان زندگیم و بعد از پایانش در این وب حذفشون کردم اما جالبه نظرات حذف شده برگشتند

از همون قسمتای اول دوستان نازنینی همراهیم کردند

اولینشان سوگند بود:

 

سوگند تا آخر داستان همراهیم کرد و با دلگرمیها و مشورتهاش همراه مهربانم بود اما الان یک کم سرش شلوغ شده و هروقت تونسته بهم سر میزنه


بعد از اون عارفه دختر گلی که در اولین وبلاگم که یک وبلاگ شعر و غزل بود بهم سر زد و بعد خیلی اتفاقی با این وبم هم آشنا شد

او هم مثل سوگند الان درگیریهای خاص خودش رو داره و فراموشم نمیکنه....


هیچ کس عزیزم (که الان وبش رو فعلا تعطیل کرده) که نگو....چقدر ازش ممنونم

نیلوفر گلم هم از همان اول تنهایم نگذاشت و از صمیمی ترین دوستان وبلاگیم شد

اما اون هم دیگه حوصله اش انگار ازم سر رفته و چند روزیه نمیاد(دلم خیلی براش تنگ شده) شاید هم میاد و نظر نمیگذاره

کم کم دوستان عزیز دیگرم: خانومی(یاد داشتهای ما) خیلی مهربونه، مریم(پرستار مهربانم)، خاطره(دوست دل نازک عزیزم)

حوریای عزیزم(خواهر مهربان و دوست داشتنی ام)، ستارۀ سهیل(همراه مهربان و خونگرمم)

رویا(دختری که خیلی مهربان و گل هست)، شیما(دختر رک و با مزۀ المپیادی)، توت فرنگی (خواهر کوچولوی مهربان و عزیزم)، نفیس(دختر مهربان و گل خودم)، هر دو بهار(شیرین بیان و خوش صحبت)، بهاره( دختر فهمیده و گل)

معصومه(خواهر گلم)، یاس سفید عزیزم، یادداشتهایی برای فردای عزیزم آبجی عذرای مهربونم که نگرانشم چند وقته نیست و....ببخشید دلم نمیخواهد کسی از قلم بیفتد(آنهایی را که فراموش کرده ام مرا ببخشند آخر شب است و سرم درد میکند)

همچنان داستان را کم کم و نم نم ادامه میدادم تا اینکه در اوایل مرداد نمیدانم چرا دلم خواست قسمت آخر را در روز تولدم یعنی سی ام مرداد بنویسم

برای همین داستان را حذف کردم و در وب دیگری درج کردم تا روز سی ام مرداد قسمت اخر را همان جا بنویسم

در وبلاگ دستور زبان عشق دوستان عزیز دیگری هم  آمدند و خواندند سرگذشتم  را(اگر میخواهید عکسم را بببینید بر لینک دستور زبان عشق کلیک کنید)

دوستان عزیزی چون آبجی اعظم عزیزم، پرپرواز(که خیلی برایم عزیز است...)،مامان مهربان پارسا(فرشتۀ مهربان من)،داداشی گلم که اونهم وب بندی کرد، اسب من(دوست مهربانم)، نسا(دختر با درک و فهمیده و عزیز)،فرزند ایران(خانم معلم گل)، مژگان(که او هم وبش را بست، الکساندرا و... خیلی دیگر از دوستان مهربانم که گهگاه یادی از دوست بی معرفتشان میکنند و خستگی نمیگزارد نامشان را به یاد آورم مهمان دلم شدند و در سی ام مرداد قسمت آخر را خواندند


چند وقت بعد یعنی در همین مهر ماهی که گذشت دلم از من خواست تا این سرگذشت را کسان دیگری هم بخوانند و در وبلاگی با نام "حدیث آرزومندی" داستان را درج کردم

آنجا بود که عزیزترین خواهر دنیا(آبجی فاطمه)، سایۀ سپید عزیز و آبجی بهارۀ گل و پریسان عزیز و....

آمدند و بعد هم نیاز(خواهر عزیز و مهربانم) و پرنیان گل و مریم خانم و مامان گل ریحانه و...

خلاصه سرتان را در نیاورم....وای چه گلبارانی شده

نوشتن این سرگذشت انگار خواست خدای مهربانی بود که نه یک فرشته بلکه فرشته های مهربانی رو به من هدیه داد که هم دعایم میکنند هم برایم غصه میخورند و هم با خنده هایم میخندند

خدایا اینها یعنی اینکه میخواهی به من بفهمانی چقدر هوای این بندۀ ناشکر و غرغرویت را داری و صدقه سر فرزند حضرت زهرا(س) و بی بی زینب(س) چقدر مهربانیهایت را جانانه نصیبم میکنی

ممنونم ازت خدا جون

فرشته های مهربانم ممنونم ازتون تنهایم نگزارید من شماها را خیلییییییییییی دوست دارم.....

--------------------------------------

احتمالا غلط املایی کم ندارد این پست الان حال چک کردن ندارم فردا ادیتش میکنم

شبتون به خیر فرشته های مهربون من....

شب به خیر خدا جون.....




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 1:16  توسط سعید  | 

26- گفتم ای سلطان خوبان....


اين چند روز خيلي داغون شده بودم...به خاطر قضيۀ مادرم

تا توانستم هم غصه خوردم...صاحبخانه شان بهم زنگ زده بود و گفتم تا شب جمعه اگر جايي را واسه خالي کردن اثاث پيدا نکردم بريز توي کوچه....

به هم ريخته بودم...نميدانستم چه غلطي بکنم

قبلش به مجيد زنگ زده بودم تا ببينيم براي مادرم چه کاري ميشود کرد؟

گفت: سعيد!!! من مردم. روي من حساب نکن

من هم گفتم خدا بيامرزتت و گوشي را قطع کردم

مادري که با خون دل بزرگش کرده و....اين جوابش بود؟

فردايش بهم پيامک زد که بخشيدمت!!!گفتم ميخواهم نبخشي!تو ديگه براي من مردي ديگر برادري به نام مجيد ندارم.....با اينکه دلم براي برادرزاده هايم لک زده اما براي هميشه به خدا ميسپارمت و اميدوارم فرزندانت خوشبخت شوند....و خودت و همسرت...خداحافظ

به خاله ام زنگ زدم و گفتم سه طبقه خانه خالي داريد يعني جا براي دو تيکه اثاث ندارين؟

گفت فکر اينکار رو از سرت بيرون کن!!!مادرت فقط شبها مي آيد اينجا ميخوابد و ميرود

اعصابم خيلي خورد شد و بدون خداحافظي قطع کردم گوشي رو(در دلم گفتم خدا شما را هم بيامرزد)

چند ساعت بعد در حاليکه هنوز داغ بودم مادرم بهم زنگ زد و گفت سعيد ديگر نميخواهم به فکرم باشي

نگران نباش ديگر هم به منزل مادربزرگت زنگ نزن و اعصابشون رو خورد نکن....

من هم ديدم ديگر واقعا کاري از دستم ساخته نيست و فقط گفتم مواظب خودت باش....


اما پدرم

اين چند روزه به خاطر قضيۀ يارانه ها چند بار نامادريم بهم زنگ زده بود و کد ملي و...اينها ميخواست من هم

گفتم ممنونم خودم پيگيري ميکنم(پدرم ميخواهد من دوباره با نامادري و خانواده اش رابطه برقرار کنم اما...)

به پدرم چند تا پيامک زدم و حرفهايي زدم که....گفتم:

پدر جان دو ماهه که نميپرسي پسرم چي ميخوري؟ از کجا در مياري؟ کارت چي شد؟ کمک نميخواي؟ بگو پسرم! با پدرت تعارف نکني ها!!
ادامه دادم:

خداي من بزرگه! اما ببين با سرنوشت سه تا پسرت چه کردي؟ الان هم با همسرت راحت زندگي کن. شما خوب بلدي فراموش کني....

افخم(نامادريم) براي من تمام شده ديگر! شما هم دو ماه در بدترين شرايط تنهايم گذاشتي

طوري رفتار ميکردي که انگار من آمده ام گدايي....غذا براي خوردن نداشتم شما هم راحت....

سر منشا همۀ بدبختياي ما ازدواج شما با افخم بود؛ از مادرمان جدايمان کردي و
افخم هرچه خواست با ما کرد


پدر جان هرچه بيشتر حالاي مادر و برادرانم را ميبينم بيشتر از شما احساس دوري ميکنم

ديگر چيزي نميگويم

ديگر حرفي ندارم از کسي هم بدم نمي آيد اما هر پيامکي بدهيد نخوانده پاک ميشود

خداحافظ

فردايش دو بار بهم زنگ زد اما جواب ندادم....

خدايا پدرم عاقم نکند....کار بدي کردم؟

وقتي حال و روز مادرم را ميبينم، ميبينم اگر....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 20:4  توسط سعید  | 

کاری از دست کسی ساخته نیست...

 

عصر ماتم‌زدۀ عاشوراست
کاری از دست کسی ساخته نیست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 17:19  توسط سعید 

پنجۀ آخر آذر(تاسوعا با عاشوراییان)

داغ عزاداری امسال بدجور بر دلم مانده بود

داغ اشک بر مولای غریبم....من را اشک بر حسین(ع) بدینجا رسانده است

اگر آدم بودم خیلی اوضاعم بهتر از این میشد(گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه جیست)

اشک بر حسین مرا دل نرم و مهربان کرده و برای عده ای دوست داشتنی

اشک بر حسین آب حیات من است و بس

چند وقتی که بد شده ام بخاطر این است که حسینی وار زندگی نمیکنم

نمیگویم همیشه بر حسین صبح تا شب بگریم(اصلا مگر اربابم میگذارد؟) میگویم دوست دارم با گریۀ بر حسین بر معرفتم بیفزایم

وقتی برای اربابم نگریم یعنی دلم سنگ است یعنی دیگر به یادش نیستم

خدایا به ما نعمت شور و شعور حسینی اعطا کن(شور بی شعور معنا ندارد شعور بی شور مفهوم ندارد)

بگذریم...


دیشب شب تاسوعا بود...دیدم نمیشود

  دلم از خودم شکسته بود که محرمم را تباه کردم(خودم را)

دل دوستان شهیدم برایم سوخت... انگار آنها هم دلشان میخواشت شب تاسوعا یکی بیاید برایشان

"حسین حسین" بگوید.انگار آنها هم دلشان میخواست شب تاسوعا یکی بیاید و برایشان روضه ارباب بی کفن را بخواند..برایشان زیارت عاشورا بخواند....آخه اونها با همین زیارت عاشوراهایشان دل خدا را ربودند دیگر


انگار گفتند سعید جان!!! غصه نخور! ما که نمردیم!!! بیا پیش خودمان با هم یک عزاداری مشتی میکنیم

نزدیک غروب بود...رفتم سر مزار کسی که....

از ساعت 5 عصر تا 8 مهمانش بودم....سجاده ام را کنار قبرش پهن کردم و شروع کردم به  زیارت عاشورا

آنهم از آن زیارت عاشوراهایی که دلم میخواهد صد لعن و سلامش را هم بخوانم

وای چه خلوتی بود... تا گفتم السلام علیک یا اباعبدالله ناخودآگاه اشکم سرازیر شد

احساس کردم شهدا هم با گریه میگویند السلام علیک یا اباعبدالله

آخه اونا هم خیلی دلشان میخواست که....

اواسط زیارت عاشورا بودم. در آن تاریکی یک خانوادۀ شهید هم آمدند و فاتحه ای خواندند گفتند چه نسبتی باهات داره این شهید؟ گفتم از دوستانم است...هدیۀ خدا برای من است

پدر آن خانوادۀ شهید که خدود 50 سال داشت با بغض گفت دوبار تا مرز شهادت رفتم اما....نشد

لبخندی زدم...گفتم هنوز وقت هست خدا رو چه دیدی!!! ایشالا یه روز هم نوبت شما میشه و میام کنار قبرت برات زیارت عاشورا میخونم...بغضش ترکید و هق هق کرد....گفتم ایشالا یه روز منم شهید میشم و شما میای برام زیارت عاشورا میخونی(تا این را گفتم بغض خودم هم ترکید و با هم گریستیم)

رفتند....باز من ماندم و خلوتم با شهدا...یه سر به شهدای گمنام دیگر زدم و باز برگشتم سرجای اول

آخرهای زیارت یود حدود چهل السلام علیک یا اباعبدالله آخر را با صدای بلند میخوندم تا احساس کنم با شهدا دارم به ارباب سلام میدم

یهو دیدم یه نفر از قطعۀ کنار با صدای گریۀ بلند دارد میدود و میرود....


انقده روضه خوندم برا شهدا....گفتم دیدید...حسین(ع) مادر نداشت...تنها گیرش آوردند

دیدید کودکان حسین دلهره داشتند و دشمنان حسین هلهله

دیدید!!!! کودکان حسین را زدند...زینب را زدند...زخم زبان زدند...آتش زدند...زدند

دیدید!!!

خلاصه جایتان خالی در آن سکوت فریاد "یا حسین"، فریاد "عریب مادر" فریاد.....در کنار شهدا چه صفایی داشت


آی شهدا....باز هم دلتان برایم میسوزد و دعوتم میکنید در مجلس روضۀ تان

فقط خودم و خودتان...باشه؟ فقط خودم و خودم و خودتان....


                                           اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 16:29  توسط سعید  | 

23- پسرم بلند شو صبحانه ات را بخور

هروقت خیلی غمگین و دلگیر از زندگی میشوم

خوابهای لطیف و شیرینی میبینم

دیشب هم از ان شبها بود

دیشب خوابهای رؤیایی زیادی دیدم

دقیقا یادم نمی آید همه شان را اما هروقت به شیرین ترین قسمت خوابم میرسیدم از خواب میپریدم و یک لبخند خاص!!! میزدم

اما شیرین بود....خیلی

آخرینش را خوب یادم است

خیلی کوتاه بود...

مادرم صدایم زد پسرم بلند شو صبحانه ات را بخور

اما وقتی بیدار شدم

مادری نبود که صدایم بزند: پسرم بلند شو صبحانه ات را بخور


--------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

آدم ناشکر افسرده میشود....من خیلی ناشکرم...من....



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 10:47  توسط سعید  | 

حرفای من هنوز ناتمام(بیستم و صبح بیست و یکم)

انقدر خسته بودم دیشب که خیلی مطالب از یادم رفت

 پدرم دو ماه است نمیپرسد پسرم زنده ای؟ مرده ای؟

کار و بارت چطور است؟ درست را میخوانی؟ کمکی نمیخواهی؟ تعارف نکنیا!!!!

نه....اصلا....انگار آغوش زن عزیزش مرا از یادش برده است

من هم دیگر مزاحم همچننین پدر دلسوزی نخواهم شد....

فقط دعا میکنم در کنار همسر عزیزشان خوشبخت شوند و از جوانیشان لذت ببرند!!!

-------------------------

هفتۀ قبل به مجید گفتم پاشو برو کمک مادرت اگر کاری دارد تو هم کمکی کن

گفت سعید من دیگر مرده ام و کاری باهاشون ندارم!!!! من هم گفتم خدا بیامرزتت و گوشی را قطع کردم!!!!

جالبه بعدش اس داد که بخشیدمت!!!!!میخوام نبخشی صد سال سیاه.....

آخه آدم نمک نشناس انموقع که ساعت 12 شب از امام حسین تا خراسان میکشاندیش تا متادونت را بدهد و   ساعت 1 نصف شب برمیگشت خانه؛ تو زنده بودی؟؟؟؟ حالا که دیگر معتاد نیستی مرده ای؟!

آره  مجید جان....تو بمیری بهتر است با این غیرتت

خدا به داد آن چهار طفل معصوم برسد

مادری که 50 سال خون دل برای فرزدش میخورد باید هم همچنین پاداشی بگیرد.....نه؟؟؟

با مجید هم قطع رابطه کردم به خاطر مادرم....حیف که دلم نمیخواد ا ز کسی بدم بیاد.....

--------------------------------------------------------------------------------

کار رانندگی هم پس از مشورت با همخانه ها دیدم فایده ای ندارد و تا یک سال نمیتوانم تاکسیرانی کنم

عجله هم برای گرفتن تصدیق و کلاس رانندگی ندارم چون پول کم می آورم....

------------------------------------------------------------------------

انقدر اعصابم خراب بود که بعد از مدتها چندین قرص اعصاب خوردم و تا صبح خوابم نمیبرد البته دیگر سرم درد نمیکرد.....صبح خوابهای بامزه ای دیدم یادم نمی آید....


-------------------------------------------------


حالا کار رو چیکار کنم؟؟؟؟؟خدایا کمکم میکنی مگه نه؟

----------------------------------------------------------


از خودم متعجبم که امسال انقدر بیمعرفت  عراداری ارباب کردم(دلم خوش است به همین لباس سیاه کاش میتوانستم و دلش را داشتم از تن در بیاورمش تا همه بدانند دلم چقدر سیاه و پست است....)

دل در  آوردن پیراهن مشکی عزا را ندارم......

خدایا من نمیخوام اینطوری

باید عزادار باشور و شعوری شوم

بابد....

خدایا کمکم کن....بی حسین(ع) که نمیشود!!!!!  میشود؟؟؟؟؟

-------------------------------------------

چه بگویم

از کجا بگویم

از محرم....از حسین(ع)


نه.....من پست تر از این حرفهایم........

---------------------------------------------------------------------------

از خودم میگویم که چه گذشته بر من این روز....


برادرم هنوز در زندان بیگناه افتاده.....

مادرم هم که....نگو

اما خودم.....

میخواهم بروم کلاس رانندگی تصدیق بگیرم

با ماشین کار کنم....درسم را هم بخوانم....خرح خودم را هم در آورم

هنوز مادرم شبها خانۀ مادر بزرگم میرود میخوابد و صبح تا شب بیرون پی ساختن خودش

این روزها هم اتاقیهایم میگویند چرا افسرده شده ای....

آنها نمیدانند

اما خدا  بزرگ است

کمکم میکند

عجب از این دارم که محرمم را تباه دارم میکنم

خودم را نزد مادر حسین(ع) ضایع کردم

دیگر نمیدانم با چه رویی در خانه شان را بزنم

خدایا.....شرمنده ام...

خدا کند گواهینامه را  که گرفتم یک ماشین پیدا شود باهاش کار کنم

کاش بیشتر به درسم برسم

از زندگی افتاده ام.....


دارم بد میکنم با خودم....


دعایم کنید....مادرم....



-----------------------------------------------

دوستان گلم بیست و چهارم خدمتتان میرسم برای تشکر حضور مهربانانه تان

الان حالم اصلا خوش نیست

دعام کنید....برای مریضا. برای غریبان برای اسیران برای یتیمان برای گرسنگان برای بی جامگان برای بیخانمانان برای کودکان سرطانی....برای کودکان دیالیزی....برای....گناهکارانی  که دلشان برای خدا لک  زده...

برای خیلیاوووانقدر هست که نگو.....خودتان به ذهنت بیاورید و دعا کنید....


یا علی مدد....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 17:43  توسط سعید  | 

تشکر

از دوستان عزیزم که به وب پرپروازم رفتند ممنونم

واقعا ممنونم

به زودی آپ میکنم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 14:45  توسط سعید 

پر پرواز

ببخشید تند صحبت کردم اما بروید به وبلاگش لطفا.....

ازتون میخوام که حتما به این وبلاگ برید

این یک خواهشه

نویسنده اش هم از کسانیه که خیلی حق به گردنم داره

حکم فرشتۀ نجات من و مادرم رو داره


مطلبی هم  که نوشته به درد اول من و بعد امثال من میخوره


اگه سعید براتون همون سعیده حتما به  phenomenon21.blogfa.com

من بلد نیستم لینک کنم

بروید....خواهش میکنم......  

تا  به انجا نروید مزاحمتون  نمیشوم و دیگر  آپ نمیکنم....


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 12:25  توسط سعید 

خدایا...

دلم میخواد برای مامان پارسا ، مامان ریحانه و آبجی فاطمه، برای پر پروازم  و برای همۀ دوستان وبلاگیم در این ایام عزیز بهترین دعاها رو بکنم و چه دعایی بهتر از این:

                                            اللهم عجل لولیک الفرج

 خدایا مخصوصا پارسا،  ریحانۀ سه سالۀ نازنینم و ریحانه سادات عزیز رو خوشبخت و عاقبت به خیر کن

خدایا برادرزاده هایم را به خودت میسپارم

خدایا  برادرم بیگناه در زندان است و من غرق در گناه آزادم

خدایا مادرم مریضی خطرناکی دارد

خدایا همۀ مریضان را به حق این ایام عزیز شفا عنابت کن

خدایا....

                                             اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 5:4  توسط سعید  | 

دین فروش

من یک آدم دین فروش پستم.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 22:23  توسط سعید